X
تبلیغات
رایتل

زمانی طعم خالص زندگی را چشیدن، ممکن بود...

پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 02:21

بارها با خودم فکر کردم و حتم دارم همه ما حداقل یک بار به این موضوع فکر کرده ایم که اگر در زمانی دیگر زندگی می کردیم برایمان بهتر بود یا در همین دورانی که هستیم؟  در گذشته نباید زندگی کرد البته، اما اگر خود را کمی قبل تر در دنیایی که همه چیز بسیار از وضعیت فعلی اش ساده تر بود، تصور کنیم می توانیم تصاویر لذت بخشی را در خیال خود نقاشی کنیم.



من از جنبه های مختلف زندگی در دهه های گذشته اطلاعی ندارم اما اجازه بدهید تصویر خوبی از آن برای خود رسم کنم، چه اشکال دارد؟ نکند تاریخ تحریف می شود؟ راه دوری نمی رود تمامش در همین پست چند خطی در یک وبلاگ آرام و کم رفت و آمد خلاصه می شود، فکر نمی کنم خللی در کار کسی وارد کنم با این تصورات...


البته بستگی دارد چقدر به عقب برگردیم! سه هزار سال پیش؟ هشتصد سال پیش؟ زمانی که ایران روزگار  نسبتا خوبی را در دوران سلطه صفویان می گذراند یا در یکی از قحطی های دوران اخیر؟ تصمیم گرفتن در مورد بازه زمانی هم برای خودش مشکل است! اما این بار بدم نمی آید خودم را جوانی در سال های 1330 تا 1340 تصور کنم. نکته قابل توجه این که لااقل در تصوراتم دوست دارم چیزی از مسائل سیاسی روز در فکرم رژه نرود. بگذریم...


خبری از آلودگی هوا نیست! شب ها می شود بر روی پشت بام کاه گلی، با یک شمع یا مثلا چراغ گردسوزی چند صفحه ای کتاب خواند و بعد با خاموش کردن آن منبع نور ناچیز، خود را در دامان راز آلود شب انداخت. یکی دو مرتبه و بصورت گذرا در جاده های کویری با آسمان که از تراکم ستاره ها روشن شده، مواجه شده ام. تصور می کنم در آن ایام که خبری از آلودگی هوا و نورهای اضافی در شب، آسمان محصور کننده بوده است. فرض کن آخرین تصویری که قبل از به خواب رفتن می بینی، صفحه ای تیره رنگ با انبوهی از طرح های نورانی حیرت انگیز است! البته خدا را شکر خبری از ابر و باد و باران و طوفان هم نیست در این شب خیالی...


صبحانه هایش! فرض بفرمایید شیر تازه و به شدت پرچرب در کنار دیگر مواد غذایی که واقعا طبیعی و به دور از هرگونه افزودنی هستند. به طور کلی اعتقاد زیادی به این وعده غذایی در روز دارم، پس یکی از آن سینی های بزرگ را در نظر می گیرم که پر از خوردنی های رنگارنگ است  و من هم یک دل سیر، صبحانه ای می خورم که تاکنون تجربه نکردم.


طرح پارچه ها دوست داشتنی تر بود آن زمان. رو بالشی های گلدار، لباس های ساده و خوش رنگ مردم. اما مهم تر از همه بنظرم ارجحیت "دل" دیگران بر فاکتورهای دیگر است. یعنی فکر می کنم در آن دوران، این موضوع که هر روز با گذشتن از معبرهای مختلف، بیشتر لبخند و احوال پرسی خالصانه با یکدیگر رد و بدل می شده است و گره از کار دیگران باز کردن ارجحیت داشت به میزان سود و زیانی که ممکن بود آدم در بازار متحمل شود. به نظر من سینه آدم ها هم درست مثل آن آسمان صافی که مانند بلور، ستاره ها را در معرض دید قرار می داد، شفاف بود و دل ها به هم نزدیک تر. البته که در هر دوره و زمانه ای دروغ و حیله گری و شیادی یافت می شده است، اما همسایه ها، "همسایه" بودند، هم محلی ها، "بامعرفت" و انسان ها، "انسان".


پی نوشت اول:

اینجا وبلاگی است شخصی، بنابراین ممکن است گاهی به شرح نوعی میل لنگ پرداخته شود، گاهی انتقادی از وزیری بشود، یادی از آهنگی بشود و ممکن هم هست چند خطی از تراوشات ذهنیِ تخیلی من ثبت شود.


پی نوشت دوم:

چیست این سقف بلند ســـاده بسیار نقش؟

زین معما هیـــــــچ دانا در جهان آگاه نیست...

برچسب‌ها: شب، قدیم، دل